خرید بک لینک
یه پیام بازرگانی هست که مثلا میخواد بگه درآینده ما مشکل کمبود برق داریم و از این صحبتا،بعد نشون میده یه خانواده دور یه میز نشستن و همه جا تاریکه یهو یه ماشین رد میشه و تو خونه رو روشن میکنه و همه شروع میکنن به خوردن و ... تا دوباره همه جا تاریک میشه.الان اوضاع ما هم همینجوریه یهو پر از انگیزه میشم تا میام یه حرکتی بکنم یهو این انگیزهه میره،مثلا همین چند وقت پیش بود یهو انگیزه گرفتم بیام بنویسم تا دستمو آوردم سمت کیبورد یهو سرد شدم.شاید این اتفاق یه دقیقه هم طول نکشید.تا یه حدیش طبیعیه و ممکنه برای هرکسی پیش بیاد که انگیزشو از دست بده یا یهو پر از انگیزه بشه ولی به نظرم برا من دیگه غیر طبیعی شده.کلا حالم عجیب شده.برام پیش اومده چیزی که تا دیروز دوست داشتمو یهو ازش متنفر بشم و فراری یا کاری رو که تا دیروز با احتیاط انجام میدادم یهو بی محابا انجام بدم یا یه لحظه شادم یه لحظه غمگین یهو بعد از گوش دادن یه آهنگ مذهبی مثلا چه لاک خوشرنگی چه آرایشی داری پلی میکنم یا ممکنه از چیزی حس خوبی بگیرم چند ثانیه بعدش حس خوبم نسبت به همون چیز تبدیل به نفرت بشه.تا حدودی یه سری از خلقیاتم دستم اومده،یه چی

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

1-یه مستندی هست به اسم the Divin book (کتاب الهی).این مستند سه دین اسلام،مسیحیت و یهودیت رو بررسی میکنه و میگه در واقع هر سه دین اسلام هستند و اسلام به معنی تسلیم بودن در برابر خواست خداست.برداشت من از این مستند این بود که اسلام تو همین چند کلمه خلاصه میشه:تسلیم بودن در برابر خواست خدا.2-احساس کردم یه چند وقته هی دارم لجبازی میکنم و میگم خدایا چرا فلان جا اینجوری شد،اونجوری شد،ال شد بل شد.بعد دیدم نتیجه این همه لجبازی فقط ضرر رسوندن به خودم بوده.حالا خواست خدا این بوده و منم چاره ای جز تسلیم ندارم و اگه تسلیم نشم بیشتر خودم ضربه میخورم.به قول یه بنده خدایی نمیشه که با خدا جنگید.3-برای حل یکی از مشکلات شخصیم رفتم سراغ یه بنده خدایی تا ازش کمک بگیرم.برای بار دوم که رفتم پیشش دلسرد شدم.حتی یه جایی احساس کردم از حرفام خسته شده،دیگه نرفتم پیشش.یه هفته ای گذشت دیدم انگار چاره ای ندارم جز اینکه برم پیش همین آدم،احساس کردم خواست خدا اینه که همین آدم کمکم کنه.پیش خودم گفتم خدایا اگه خواست تو اینه دستای ما بالا،تسلیم.رفتم پیشش،نتیجه اش فوق العاده بود،چه قدر حس خوب از همین آدم گرفتم،اصلا نظرم درب

برچسب: دیگه بعد از این سمت من بیا,دیگه بعد ازین سمت من بیا,دیگه بعد از این سمت من نیا, نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

1-یه معلم داشتیم بهمون میگفت:یه روزی رو میبینید که رفیقاتون خیلی ازتون جلو زدن و شما جاموندید.2-یادمه اول دبیرستان که بودم یه سری داشتم با یکی از بچه ها یه مسئله ریاضی رو کار میکردم اونا یاد گرفتن حالا من اشتباه میکردم،همون چیزی رو که من خودم بهشون یاد داده بودم.اینم یه مدل جاموندنه دیگهخیلی جاها تو زندگیم حس جاموندن بهم دست داده،تو خیلی از موارد مثل مورد 2 جاهایی بوده که حتی من جلوتر بودم و جاموندم.3-این روزا خیلیا دارن میرن کربلا و ما جاموندبم.امروز یکی از دوستام تو تلگرام بهم پیام داد شاید فردا عازم کربلا باشه،قرار بود باهم بریم ولی ما جاموندیم.خب ما شیشه خرده زیاد داریم،کربلا جای کسایی که شیشه خرده دارن نیست.چیزی که ناامیدم نمیکنه اینه که خیلیا مثل خودم جاموندن،ایشالله قرار ما جامونده ها اربعین سال دیگه،کربلا. +اونایی که جانموندید،التماس دعا++بشنویم

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

چند بار برات نامه نوشتم ولی جوابی ندادی

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

یکی از چیزایی که باعث شده سعی کنم از فضای وبلاگ دل بکنم این وابستگی ای هستش که بین ما پیش میاد،یه جاهایی سعی کردم این وابستگی رو کنترل کنم ولی نشده،ما اینجا مثل یه خانواده هستیم،اینجا با اینستا و تلگرام و خیلی چیزای دیگه فرق داره.ماها حق نداریم فقط به خودمون فکر کنیم رفتن ما میتونه دوستامون رو ناراحت کنه هر بلاگری یه مسئولیتی هم در قبال دوستاش داره.رفتن کسی که به عقاید همه احترام میذاشت و سعی میکرد بی طرف باشه و دوستانش رو درک کنه و کلی اخلاق خوب دیگه داشت سخته واقعا.

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

مورد داشتیم طرف اومده تو وبلاگ قبلی ما گفته چرا پستات رمزیه دخترک؟حالا اینو کاری نداریم.حتی موردی بوده که طرف اومده همینجا کامنت گذاشته سلام خوبی دختر؟اینم کاری نداریم.ما که به روی خودمون نمیاریم ولی از تغییر لحن کامنتای بعضی از دوستانم میفهمیم اول فکر میکردن ما دختریم بعدا پی بردن که نه اشتباه میکردنحتی به اینم کاری نداریم.یه سری هم یه بنده خدایی زنگ زد خونمون هی به ما میگفت حاج خانم بعد هی ما صدامونو کلفت تر میکردیم باز میگفت حاج خانم.آخر سرم گفت خداحافظ حاج خانم.فکر کن به من با این همه ریش سیبیل میگفت حاج خانم.اگه فکر کردید به اینم کاری نداریم باید بگم نه دیگه این آخری رو نمیدونم کجای دلم بزارم.

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

والا ما دیدیم یه جوری همه تو این چالش شرکت کردن که گفتیم احتمالا واجب شرعیه شرکت کردن تو این چالش و اگه شرکت نکنیم احتمالا اون دنیا دچار عوقوبت الهی بشیم.یه دلیل دیگه شرکت کردنم تو این چالش اینه که احساس کردم زیادی گمنامم.گفتم حداقل یه تصویری از میز کار ما داشته باشید البته ما که با این میز کار خاصی نمیکنیم بیشتر میز وبگردیه تا میز کار. +کیفیت فول اچ دیه لامصب:)بعدانوشت:ما یه مدت کمرنگ بودیم،یه جوری کامنتا ریزش کرده که فقط میتونم بگم نفرین آمون و خدایان بر خاموش ها:)))

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

1-یه زمانی بدجوری تو لاک خودم رفته بودم،تو یه وبلاگ رمزی برای خودم مینوشتم و یه تعداد وبلاگ محدود رو میخوندم،ساختن اینجا باعث شد بیشتر از لاک خودم بیام بیرون،یه جاهایی که انگیزه نداشتم کامنتای دوستام بهم انگیزه میداد.اینجا باعث شد دوستای بیشتری پیدا کنم،چیزای بیشتری یاد بگیرم،یه سری دوستام و پستاشون روم تاثیر گذاشتن و یه چیز جالب تر که اصلا فکرشو نمیکردم این بود که من رو بقیه تاثیر بذارم(تاثیر مثبت منظورمه) و ...پست یکی از دوستان باعث شد پام به قطعه شهدا باز بشه،راستش وقتی دیدم آروم نمیشم قصد داشتم دیگه نرم ولی کامنت یکی از دوستان که برام نوشته بود:(حتی اگر حس میکنید اونجا اونطوری که میخواید حال معنوی بهتون نمیده،بازم ترک نکنید هر رفتی،یه اومدی داره وقتی برید بهشون سربزنید،اونام بهتون ،به دلتون سرمیزنن.)باعث شد بازم برم.هفته ای یه بار دارم میرمچهارشنبه هفته پیش شد هشت بار.2-نمیدونم کی و برا چی اون تسبیح رو گذاشته بود رو مزار شهید آوینی.میخواستم برش دارم یادگاری گفتم شاید کسی که تسبیحو گذاشته راضی نباشه،بیخیال شدم. +عنوان از این آهنگ

برچسب: تو این دنیای بی رحمی نزار کم شم از آغوشت, نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

یوسف رو آورده بود پاتخته.به شوخی بهش گفت تو اومدی پاتخته که غلط کنی بعدشم به من بگی که غلط کردم.
بعد بهش گفت:اگه میخوای چیزی رو یاد بگیری باید اشتباه کنی تا یاد بگیری.



+خدا پدر و مادرشو بیامرزه.خیلی چیزا ازش یاد گرفتیم.

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

ای شهید؛ ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای، دستی بر آر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.

شهید آوینی


برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

صفحه بندی